مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
درزمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني حالي از فرياد وشور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروزها و ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم مرمر هاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربد
من تهي خواهم شد از فرياد درد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت   توسط هستی
|
